سرمای در بدنم حس می کنم که تا مغر استخوانم نفوذ می کند شاید اولین بار باشد که صدای یک زاغ برایم جالب باشد زاغی را از قاب پنجره می بینم که در عالم گنگ اما پر رمز خود قدم می زند ناگهان سوالی درذهنم نقش می بندد زاغ ها چرا در تابستان این شور را ندارن شاید رسالتی دارن شاید انها مامورند که حداقل به من بگویند که پاییز امد

پاییز همیشه دارای یک معنای خاص بوده عده ای از پاییز حراس وتنفر دارن چون دیگر خیلی از چیز ها که زیبا می نمود زیبا نیست و بوی مرگ می دهد عده ای فقط مجذوب رنگهای این فصل می شوند اما برای من پاییز مفهوم دیگری دارد وقتی پاییز می رسد در ابتدای راه آن را گونگ و تاریک می بینم که نمی دانم با ورد در آن چه چیزی منتظر من است اما می دانم چیز شیرینی نیست ولی حدس می زنم تلخی نابی در انتظار من است و دوست دارم در هوای سنگین و تیره آن نفس بکشم و این تلخی گوارا را یکجا سر بکشم اما می دانم با ورود به این فصل من در هوای سنگین آن حل خواهم شود و دیگر اسیر این فصل خواهم شد و همچون عروسکی بندهایم را به بدست او می سپارم و به امید عبث و کورکورانه به انتظار بهار می شینم اما او از همه بدتر است چون باز زندگی را در زیر پوست این مردگان می دواند و باعث می شود انها به این دلیل به من و به تو و به همه فخربفروشن و بی اعتنا باشند