|
در عصر روشنفکری معتقد بودن که این رو شنایی چشم هاست که بر اجسام می تابد و انها وجهان را قابل رسن می کند نه نور ذره ای به اسم خورشید و بعد ها در عصر مدرن معتقد بودن چشما می تواند حرف بزند و برای همین بسیاری از کار ها را به آن محول کردن و دیگر لب نگوشیدند و بعد از این که سر خورده شودند در عصر بعد از مدرن پسران انان اعتقاد پیدا کردن که همه کارها را نمی توان به چشم ها سپرد از جمله سخنانی که زبان از آن غاصر است اما دیگر برای اندیشیدن دیر شده بود
و در عصر بعد از ان که هنوز اسمی برای ان نساخته اند چشم ها را فلج کردند چون اینگونه اندیشیدند که نگاه کردن عامل تمامی درد های درونی انهاست حتی اگر جرعت کرد و اجسام را سالی یکبار دید و در این میانه اجسام بودند که بی تفاوت بدون آنکه به این اندیشه باشند بر این افراد نظاره می کردنند بدون انکه بدانند درد آن دسته افراد چه بود و خود را مقصر بدانند و در این میان سوالی پیش می آید مقصر کدام یک از آنها بودند؟چشمها؟فکر نکنم چون آنها را فقط به جرم دیدن فلج کردند.افراد؟فکر نکنم چون آنها هم به اندازه کافی درد کشیدند بدون آنکه لذتی از دیدن برده باشند .اشیاء؟فکر نکنم چون انها بی تفاوت نیستند بلکه خاصیت آنها همین است . © لوند" نام درختی است که سایه اش اعتیاد می آورد
تصور کن پاپیلون هی صحنه ی بر عکسش میاد جلوی چشم من امشب یه مـــوب خفیفی میکنه و دوباره میشه همون Logos بی پدر مادری که بود بعضی وقتا بعضی چیزا بهتره جلوی انفجار خودشون رو بگیرن اصلا زیبا نیست که یه نفر بزنه به سرش و منفجر بشه بعد هر تیکش بشه یه چیز دری وری مثل تو و بیاد بین دو تا لپ باسن یه تیکه ی بد بخت دیگه مثل من و هی وول بخوره، وول بخوره، وول شب به خیر در زندگی درد های است که انچنان ازارم می دهند که از زنده بودن خود نادم و پشیمانم کسانی که خود را ه به من قدری نزدیک می دانند زخمهای را در من می بینند که انها را همچون زخمهای خود سطحی و ناچیز می پندارند ویا حداقل انها را قدیمی تر از زخمهای خود می بینند اما ا این زخمها که در ظاهر سطحی هستن تا عمق بدن من ریشه دوانده اند به طوری که پی و ریشه واستخوانم را از داخل خورد و نابود کرده اند .
من دیگر ارامش ندارم در بیداری آنچنان سرخورده ام که محیط را نمی بینم محیطی که خود عامل این زخمهاست به ناچار به خواب پناه می برم اما در خواب رویای شیرینی میبینم رویای که بر خاسته از درد هایم است اما در اوج لذت از خواب بیدار می شوم و اندوهی سنگین مرا در خود می کشاند که باعث می شود من از زنده بودن خود نفرت داشته باشم و با خشم خدا را صدا می کنم و از او طلب مرگ کنم و او نیز همانند همیشه به من بی توجه هست ومن را در این دونیا با اندوهی به وسعت عالم هستی تنها می گذارد در این هنگام از سر خشم دوست دارم داد بزنم اما نمی توانم دلم می خواهد بخاطر دردهایم گریه کنم اما نمی توانم دوست دارم به خاطر سرخوردگیهایم مرده باشم اما نیسیتم .لعنت به این زندگی که انسان برای آرامش باید به مرگ و برای کامروایی به خواب پناه ببرد و حقیقت را در خواب جستجو کند.
از کنار خرابه های شهر گذشت خرابه های که نشان از زندگی در آنها نبود اما باز پابرجا بودن چرا؟ نمی دانست .اصلا چرا باید به این چیزها فکر می کرد خرابه ها چه ربطی به او داشت خود او هزاران بدبختی داشت
نمی دانم شاید چیزی در این خرابه ها پیدا کرده بود شاید یک شباهت مسخره و مضحک بین خود وان خانه های ویران پابرجا دیده بود. سگی را دید که در میان خرابه ها خوشحال در خاک روبه های آنجا میدوید وسوزه کنان به دنبال جفت دله خود می گشت وشاید او به این فکر می کرد که زندگی یعنی خوشحال در سکوت خرابه ها و درمیان خاک روبه ها مثل یه سگ به دنبال جفت دله خود گشتن اما نه او هیچوقت چنان شخصیتی نداشت اما مگر چه بدی داشت که به دنبال جفت خود میدوید و دم تکان می داد و خوشحال بود واز زندگی خود لذت می برد ؟ شاید اگر او یک سگ بود یا چیزی مثل آن یک موجود دله انسانما آن وقت از زندگی لذت می برد اما چرا باید برای لذت از زندگی که سراسر لذت ها و تلخی هایش را خود انسانها درست کرده بودن چنین مشکلی داشته باشد آیا گناه او بود که از زندگی لذت نمی برد یا تقصیرکار اصلی روزگار بود که راه او را از بقیه جدا کرده بود وشایدم به غول قدیمیها پیشانی نویسش این بود. سرمای در بدنم حس می کنم که تا مغر استخوانم نفوذ می کند شاید اولین بار باشد که صدای یک زاغ برایم جالب باشد زاغی را از قاب پنجره می بینم که در عالم گنگ اما پر رمز خود قدم می زند ناگهان سوالی درذهنم نقش می بندد زاغ ها چرا در تابستان این شور را ندارن شاید رسالتی دارن شاید انها مامورند که حداقل به من بگویند که پاییز امد
پاییز همیشه دارای یک معنای خاص بوده عده ای از پاییز حراس وتنفر دارن چون دیگر خیلی از چیز ها که زیبا می نمود زیبا نیست و بوی مرگ می دهد عده ای فقط مجذوب رنگهای این فصل می شوند اما برای من پاییز مفهوم دیگری دارد وقتی پاییز می رسد در ابتدای راه آن را گونگ و تاریک می بینم که نمی دانم با ورد در آن چه چیزی منتظر من است اما می دانم چیز شیرینی نیست ولی حدس می زنم تلخی نابی در انتظار من است و دوست دارم در هوای سنگین و تیره آن نفس بکشم و این تلخی گوارا را یکجا سر بکشم اما می دانم با ورود به این فصل من در هوای سنگین آن حل خواهم شود و دیگر اسیر این فصل خواهم شد و همچون عروسکی بندهایم را به بدست او می سپارم و به امید عبث و کورکورانه به انتظار بهار می شینم اما او از همه بدتر است چون باز زندگی را در زیر پوست این مردگان می دواند و باعث می شود انها به این دلیل به من و به تو و به همه فخربفروشن و بی اعتنا باشند یکی از بهترین دوستانم خودکشی کرد. خیلی فکر کردم تا بتونم این جمله رو درست بنویسم. اول نامه ای که برای خودکشیش نوشته رو بخونید. این جور مواقع اصلا حسم نمی آد که خیلی ادبی بنویسم. شاید بعدا در مورد فریدون بیشتر نوشتم کسی که از من چند سالی بزرگتر بود ولی خیلی خوب می فهمیدمش.
دیو ماستین: تغييرات بود که ما رو از هم دور کرد،
.
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم" سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود : اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه
پاییز اومد فصل مورد علاقه من یعنی یه جیغ بنفش دیوونه
وای یادتونه هفت سالگی … رفتیم مدرسه همون موقع که آب دماغمونو زوری جمع میکردیم… هه … خیلی ها گریه کردیم چون از مامانیامون خونه هامونو اسباب بازیهامون جدامون کردنو یه مشت الف ب… مزخرف ریختن جلومون وای یادتونه چقدر کشیدن اون خط خطیا سخت بود بوی کتاب نو برامون غریب… (حالا چقد دوستش داریم ) پوشیدن فرم ...عجیب… صبح زود از اون خوابهای ناز بچگی بیدار شدن... چه سخت… حرف از نظم و انضباط شد … همه به صف اجلو نظام……انگاری حولمون دادن تو یه دنیای دیگه دنیایی که باید تکرار میکردیو مینوشتی …. درسا رو … هجی میکردی همه چیرو حرفا حرکات … رج میزدی مشقا رو…. میخوندی درسارو مثل خر … بعدم حرکاتت : اینو بگو …… اینطوری …. اینو بنویس … اینجوری …. این کارو بکن.. ببین من چه میکنم عین من……… و گذشت ……نشستیم تو مرکز اون ساعت... با ثانیه شماراش تاب خوردیم... بچگی... نفهمیدیم خندیدیمو بازی کردیمو مشق نوشتیم .... ثانیه ها کوتاهن ... بزرگتر شدیم نوجوون شدیمو با دقیقه هاش چرخیدیم حرف از وقتهامون بود که چطوری پر شه تا بحران نوجوونی بگذره …….. هنوزم دارن راجع به نوجوونا حرف میزننو دقیقه ها؟؟؟!!! تموم شد…… جوونای رعنایی شدیمو چرخیدیم با ساعت شمار... خواستیم کسی بشیم رفتیم دانشگاه… کسی شدیم؟؟؟!!! ساعت ها میگذشت.. خیلیهامون به دلیل فرهنگ غنی ایرونی … هه ( با کمی تاسف ) تازه فهمیدیم دختر و پسر یعنی چه ؟؟؟ بعدش هر روز کشف تازه ؟؟؟ پسر و دختر تو کوک هم. جالب بود آخه همه بالو پری در آوردیم آدم حسابی هم که شده بودیم داشتیم مشق مهندس دکتری میخوندیم بعضیها خوندن مثل بچگی 20 گرفتن بعضیهام مثل من هی... میخوندن و نمیخواستن فقط تو درسو مشق باشن .... زیر آبی شیطنتهایی کردن ، اما امون از اونایی که مار خوردنو افعی شدن... شاگرد اولا دورو بر اون دو دسته نپلکیدن نوچ نوچ کردنو شدن مرکز توجه مامانیاشونو باباییاشونو اساتیدو بقیه... اون بقیه شدن بچه شیطونو بچه شر… هی وارد شدنو تو کوک چه چیزا که نرفتن اون موقع دیگه روی عقربه کوچیکه نشستیم ولی گاهی وقتا میپریدیم رو ثانیه شمار وقت مهمونیا ... پارتیا ... مستیا... منگيا ... رقصیدنا ... گردشا ورزشا... گاهی وقتام میپریدیم رو اون درازه …آخه تنوع میخواستیم بهار میومد … تابستون…. وای ی ی پاییز… پاییزا حال میداد... اند بچه باحال شدیم … وای دوست داشتیم رمانتیک بازیو …. بعد بازی بازیو….. بعدشم اصل بازیو … رفتیم سر اصل مطلب …. حشرمون زد بالا … وای ... هیجان فقط تو موضوعات سکسی بودو بس .... دودره باز شدیم دودره شدیمو دودره کردیم … ولی یه عالم بیخیالی بود … هر کی خواست بگه ما دیگه آخرشیم … پسرای هم سنو سال ما حالی کردن چون دخترا هنوز مثل حالا خیلی پسشون بر نمیومدن …. این وسط برای خالی نبودن عریضه تریپ فلسفه ای چیزی میذاشتیم بعضیها تریپ سیاسی … یکی هنری … اما اکثرن اصل بچه باحالیو رها نمیکردیم.. نه ؟؟؟ یه روز بیتفاوتو پوچ … یه روز جدیو امیدوار… خندونو اخمو …. یه روز باکلاس … روز بعد : بابا هوی ( HEAVY ) باش ...
تا دانشگاهم شد خیابون. شصتیا اومدن انگار اینا اومدن تا همه چی عوض شه ... بروبچ متولدهای شصت با نشاندادن شصتشون به همه چیز بیلاخی دادندو .... خلاصه به یه جایی رسید که دیگه حس فقط این بود که تریپ سکستو ببری بالا ... هر کی بیشتر بهتر ... کس چرخ زدنها ، کسخلشدنها، هر کی اصطلاحاتو بلدتر بود واردتره بچه خفنه مخ میزنه چه جور... بیست تا رو کس کرده تا حالا...وارد شديم همه ... حالت 69 چیه ، كدوم كارو بكني بهتره : پشت يا جلو ؟؟؟ ارگاسم چیه ؟؟؟....
بگذریم دیگه دارم دری وری میگم. نیست اون موقع تا حالا اشعار نو میسرودم خوب ما هم لحنمون اینطوریه دیگه ، بلد نیستیم بنویسیم:
بس گمشده ام و در خود میپیچمو ریدنم میآید بر همه چیز ... همه جا گرم و من بي حوصله به تو ميانديشيدم كه تابستان را حال خوشي نداشتي غمگين بودم از غمت و گويي حرفهايم حالت را بدتر ميكرد؟؟؟ مادر قحبه تابستان جان به لب نمیاوري؟؟؟ تا همانند جنده اي همه ميگايندش اين تابستان لعنتي را... و پاییز میرسد با طوفانو بارانو من شاد از شاديت... کس شر مینویسم در تنهایی پاییزی خود خش خش برگها و خنده های تو که تنها مرهمیست بر این کسخل دیوانه بنفشت که تنها باران و مه دوست میداشت... دیوانه ای که در تنهایی می پیچید از بس که تنها نبود در زمستانها و برفها !!! و بهارها و سفره هفت سین ها ... و تابستانهای گهی و شوق پاییز ... پاییزی که تو آمدیو تمام شد روحم گاييده شده بود يادت هست هنوز؟؟؟ سخت پیچیده بودم بازم کردیو باز شدم ... و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد... ( هه !!!) زمستان را با آغوش گرمت شروع كردم واي که چه لذتي داشت مهربان آغوش تو و رفتم با تو تا انتهاي خود كه ممنوع بود پیشترها ... رها كردم همه را و جذبت شدم همانند سريش نميكندم از تو ... و بهار و تابستان را زندگي كردم با تو و باز پاییز آمد با تو همراه... وای ... پاییز ... پاییزو خش خش برگها و طوفانو بارانو خنده های تو ... تو اي تنها مرهمو دلخوشي براي این بنفش دیوانه ... بنفش دیوانه ... دیوانه ...
دیوونه ... دیوونه ... دیوونه |
|







