تبليغاتX
هنوز در سفرم

در عصر روشنفکری معتقد بودن که این رو شنایی چشم هاست که بر اجسام می تابد و انها وجهان را قابل رسن می کند نه نور ذره ای به اسم خورشید و بعد ها در عصر مدرن معتقد بودن چشما می تواند حرف بزند و برای همین بسیاری از کار ها را به آن محول کردن و دیگر لب نگوشیدند و بعد از این که سر خورده شودند در عصر بعد از مدرن پسران انان اعتقاد پیدا کردن که همه کارها را نمی توان به چشم ها سپرد از جمله سخنانی که زبان از آن غاصر است اما دیگر برای اندیشیدن دیر شده بود

و در عصر بعد از ان که هنوز اسمی برای ان نساخته اند چشم ها را فلج کردند چون اینگونه اندیشیدند که نگاه کردن عامل تمامی درد های درونی انهاست حتی اگر جرعت کرد و اجسام را سالی یکبار دید و در این میانه اجسام بودند که بی تفاوت بدون آنکه به این اندیشه باشند بر این افراد نظاره می کردنند بدون انکه بدانند درد آن دسته افراد چه بود و خود را مقصر بدانند و در این میان سوالی پیش می آید مقصر کدام یک از آنها بودند؟چشمها؟فکر نکنم چون آنها را فقط به جرم دیدن فلج کردند.افراد؟فکر نکنم چون آنها هم به اندازه کافی درد کشیدند بدون آنکه لذتی از دیدن برده باشند .اشیاء؟فکر نکنم چون انها بی تفاوت نیستند بلکه خاصیت آنها همین است .

 | 

© لوند" نام درختی است که سایه اش اعتیاد می آورد
اعتیاد عجیبی است
آنقدر شدید که به اندازه ی جهیدن زیر سایه ی درخت مجاور هم
تاب خماری آفتاب را نخواهی آورد
پس آنجا خواهی ماند تا نوبتت فرا رسد
همان نوبت که شاعر انتظارش را میکشید
بی هیچ خنده ای

 

تصور کن پاپیلون
عاشق یک دختر در سلول مجاور میشد - فرض کردن یک زندان مختلط کار سختی نیست -
فکر میکنی عشق نام برده میتوانست قطره ای از شهوت آزادی آن مرد را خشک کند؟
واقعا اینطور فکر میکنی؟
یک سوال شاعرانه ی تهوع آور:
کدام ارجح است؟
دنیای بی حصار فاقد عشق
یا عشق در حصار
جواب:
این هم شد سوال احمق؟
در دنیای بی حصار، چیزی که به وفور یافت میشود معشوقه است
و چیزی که هرگز دوام نمی آورد،
عشقی است که میخواهد عاشق را تبدیل کند به
یک قابلمه ی ماسیده ی کته ماست

©این چیزه بود که منفجر شد و دنیا بــــوم کرد و پدیدار شد
هی صحنه ی بر عکسش میاد جلوی چشم من امشب
یه مـــوب خفیفی میکنه و دوباره میشه همون Logos بی پدر مادری که بود
بعضی وقتا بعضی چیزا بهتره جلوی انفجار خودشون رو بگیرن
اصلا زیبا نیست که یه نفر بزنه به سرش و منفجر بشه
بعد هر تیکش بشه یه چیز دری وری مثل تو و بیاد بین دو تا لپ باسن یه تیکه ی بد بخت دیگه مثل من
و هی وول بخوره، وول بخوره، وول
شب به خیر

 | 

در زندگی درد های است که انچنان ازارم می دهند که از زنده بودن خود نادم و پشیمانم کسانی که خود را ه به من قدری نزدیک می دانند زخمهای را در من می بینند که انها را همچون زخمهای خود سطحی و ناچیز می پندارند ویا حداقل انها را قدیمی تر از زخمهای خود می بینند اما ا این زخمها که در ظاهر سطحی هستن تا عمق بدن من ریشه دوانده اند به طوری که پی و ریشه واستخوانم را از داخل خورد و نابود کرده اند .

 

من دیگر ارامش ندارم در بیداری آنچنان سرخورده ام که محیط را نمی بینم محیطی که خود عامل این زخمهاست به ناچار به خواب پناه می برم اما در خواب رویای شیرینی میبینم رویای که بر خاسته از درد هایم است اما در اوج لذت از خواب بیدار می شوم و اندوهی سنگین مرا در خود می کشاند که باعث می شود من از زنده بودن خود نفرت داشته باشم و با خشم خدا را صدا می کنم و از او طلب مرگ کنم و او نیز همانند همیشه به من بی توجه هست ومن را در این دونیا با اندوهی به وسعت عالم هستی تنها می گذارد در این هنگام از سر خشم دوست دارم داد بزنم اما نمی توانم دلم می خواهد بخاطر دردهایم گریه کنم اما نمی توانم دوست دارم به خاطر سرخوردگیهایم مرده باشم اما نیسیتم .لعنت به این زندگی که انسان برای آرامش باید به مرگ و برای کامروایی به خواب پناه ببرد و حقیقت را در خواب جستجو کند.

 | 

از کنار خرابه های شهر گذشت خرابه های که نشان از زندگی در آنها نبود اما باز پابرجا بودن چرا؟ نمی دانست .اصلا چرا باید به این چیزها فکر می کرد خرابه ها چه ربطی به او داشت خود او هزاران بدبختی داشت

نمی دانم شاید چیزی در این خرابه ها پیدا کرده بود شاید یک شباهت مسخره و مضحک بین خود وان خانه های ویران پابرجا دیده بود. سگی را دید که در میان خرابه ها خوشحال در خاک روبه های آنجا میدوید وسوزه کنان به دنبال جفت دله خود می گشت وشاید او به این فکر می کرد که زندگی یعنی خوشحال در سکوت خرابه ها و درمیان خاک روبه ها مثل یه سگ به دنبال جفت دله خود گشتن اما نه او هیچوقت چنان شخصیتی نداشت اما مگر چه بدی داشت که به دنبال جفت خود میدوید و دم تکان می داد و خوشحال بود واز زندگی خود لذت می برد ؟ شاید اگر او یک سگ بود یا چیزی مثل آن یک موجود دله انسانما آن وقت از زندگی لذت می برد اما چرا باید برای لذت از زندگی که سراسر لذت ها و تلخی هایش را خود انسانها درست کرده بودن چنین مشکلی داشته باشد آیا گناه او بود که از زندگی لذت نمی برد یا تقصیرکار اصلی روزگار بود که راه او را از بقیه جدا کرده بود وشایدم به غول قدیمیها پیشانی نویسش این بود.

 | 

سرمای در بدنم حس می کنم که تا مغر استخوانم نفوذ می کند شاید اولین بار باشد که صدای یک زاغ برایم جالب باشد زاغی را از قاب پنجره می بینم که در عالم گنگ اما پر رمز خود قدم می زند ناگهان سوالی درذهنم نقش می بندد زاغ ها چرا در تابستان این شور را ندارن شاید رسالتی دارن شاید انها مامورند که حداقل به من بگویند که پاییز امد

 پاییز همیشه دارای یک معنای خاص بوده عده ای از پاییز حراس وتنفر دارن چون دیگر خیلی از چیز ها که زیبا می نمود زیبا نیست و بوی مرگ می دهد عده ای فقط مجذوب رنگهای این فصل می شوند اما برای من پاییز مفهوم دیگری دارد وقتی پاییز می رسد در ابتدای راه آن را گونگ و تاریک می بینم که نمی دانم با ورد در آن چه چیزی منتظر من است اما می دانم چیز شیرینی نیست ولی حدس می زنم تلخی نابی در انتظار من است و دوست دارم در هوای سنگین و تیره آن نفس بکشم و این تلخی گوارا را یکجا سر بکشم اما می دانم با ورود به این فصل من در هوای سنگین آن حل خواهم شود و دیگر اسیر این فصل خواهم شد و همچون عروسکی بندهایم را به بدست او می سپارم و به امید عبث و کورکورانه به انتظار بهار می شینم اما او از همه بدتر است چون باز زندگی را در زیر پوست این مردگان می دواند و باعث می شود انها به این دلیل به من و به تو و به همه فخربفروشن و بی اعتنا باشند

 | 

یکی از بهترین دوستانم خودکشی کرد. خیلی فکر کردم تا بتونم این جمله رو درست بنویسم. اول نامه ای که برای خودکشیش نوشته رو بخونید. این جور مواقع اصلا حسم نمی آد که خیلی ادبی بنویسم. شاید بعدا در مورد فریدون بیشتر نوشتم کسی که از من چند سالی بزرگتر بود ولی خیلی خوب می فهمیدمش.

 


"تو نامه ای که برای خودکشی نوشته شده چی می نویسن؟ آهان اول دلیل خودکشی رو می نویسن و بعد هم از تمام دوستا و آشناها خداحافظی می کنن. این چیزیه که تو فیلم دیدم. شاید اگه طرف خیلی عاشق باشه یه چند بیت شعر هم بنویسه ، من که خیلی وقته عاشق نیستم. این نامه فقط برای دوستامه. پس میثم جان بر نداری اونو بدی به بابا مامانم. بعد اینکه هر کس پرسید فلانی چه جوری مرد بگید سکته کرد چون اگه بگید خودشو کشت می پرسه چرا ، بعد حالا بیا 2 ساعت توصیح بده که چرا. الببه انقدر دهن لغ هستید که قضیه رو به همه بگید. یادتونه یه بار یه چیزی گفتم که غیر از آیدین و میثم همه خندیدن. گفتم "این نفس که داره میاد و میره ، الان باهاش حال می کنم. وقتی با اینم حال نکنم می برمش" الان دیگه با این نفس حال نمی کنم. شاید هیچ وقت فکر نمی کردید آدم بشاش و شوتی مثله من خودشو بکشه. همیشه کارایی می کردم که همتون بخندید و گاهی هم شوکه بشین. خب اینم یکی از همون کاراست. بهت بگم یه لحظه پات بلرزه کارت تمومه. باید شجاع باشی. یادتونه که من از 3 تا پله پایین نمی پریدم. سرما می خوردم 60 دفه دکتر می رفتم. یه هفته ایه با خودم فکر می کنم برای چی؟ مگه این زندگی ، این جمع های بگو بخند ، این درس لعنتی با این همه پول به من چی داده. هر وقت چیزی خریدنی بود خریدم. هر چی به دست آوردنی بود نشد که نشد. یادتونه که ... میترا خصوصا تو خوب یادته. اصلا این تو بودی که منو از سادگی و بلاهت درآوردی. من چیزی از تو نمی خواستم. خب بچه بودم دوست داشتم رو بازوم بنویسم "م". به کونت فشار می اومد؟ حتما می اومد دیگه. وقتی می رفتی رو بالکن خونتون پاتو از لای نرده ها می نداختی بیرون ، تکون می دادی ... من چه می دونستم برای علی این کار رو می کنی ؟من اون موقع حتی نمی دونستم که دیدن پای لخت یه دختر لذت داره. فقط می فهمیدم دودولم داره بزرگ میشه. علی که تو زندگی کارش این بود که دخترایی رو که می شناخت رو به جای بازیگر فیلم های سوپر می دید. فکر نکن نمی دونم ، علی بهم گفت که وقتی خوب بهش حال ندادی مثله یه تیکه آشغال انداختت بیرون. با این حال تنها دختری بودی که تو زندگیم واقعا دوستت داشتم و خب دروغ نگم هنوزم دوست دارم. علی من از دست تو ناراحت نیستم. تو کاری کردی که هر پسری می کنه به قول اون یارو که می گفت عشق همون لحظه ایه که ارضای جنسی می شی. میثم خیلی دوست دارم. گاهی این رابطه ای که بین من تو بود می ترسوند منو. همش فکر می کردم نباید دو تا پسر انقدر بهم نزدیک بشن هم تو دوست دختر داشتی هم من ولی منو که می شناسی شاید ویار می کردم که با یه پسر هم حال کنم. این اواخر فکر می کردی که تو فکر کار خیلی بزرگیم ... نه؟ دیدی؟ اصلا کار بزرگی نبود. به رازداریت ایمان دارم. مطمئن وقتی داری این نامه رو می خونی من دیگه نیستم. منو ببخش به خاطر پیشنهادی که چند روز پیش به نگار دادم. فقط این حرفو به نگار نزدم ، به همهء دخترایی که می شناختم گفتم.مطمئن بودم همشونو راضی می کنم. می خواستم ببینم بازم حاضرم بمیرم. نگار چی شد که اون جوابو بهم دادی ؟ صبر کن. گفتی "اگه تو بخوای قبوله. تو هیچ کاری رو بیخود انجام نمی دی؟" اونجا فهمیدم که تو به درد میثم می خوری واقعا. با این همه قول و قرار که با میثم گذاشتی وقتی با اون حال بهت گفتم می خوام باهات سکس داشته باشم اینو گفتی. هر جا هستید خوشوقت باشین. تو بهترین و فهمیده ترین دختری هستی که تا حالا دیدم. ازت می خوام تو قرارای اول زمستون رو یه میز 3 نفره بشینین که یاد منم باشین. آخه می دونی فقط می ترسم بعد از مرگم فراموش بشم. راستی می دونی میترا به درخواست برای سکس باهاش چی جوابم رو داد ؟ "من حاضرم برای جبران گذشته هر کاری بکنم". اون موقع فقط می خواستم بخندم. برای جبران گه زدن به یه حس کودکانه ، کونشو برام حراج می کنه. نه عزیزم کون گهیت برای خودت. تو تنها کسی هستی که برای خودت دوست داشتم. سعید تو به خواهرت خیانت کردی. تو میدونستی اون عاشق منه ولی هیچ وقت نذاشتی من بهش برسم. چون می ترسیدی که من بلایی سرش بیارم. ندا آخرین نفری بود که بهش پیشنهاد سکس دادم. ندا چی گفتی ؟ شاعرانه جوابمو دادی "بارها تو خواب این اتفاق رو دیدم". حالا آقا سعید برو بزن تو گوشش. کثافت هرزه. نذاشتی ندا با من دوست بشه ، چون چشم کثیف خودت دنبال خواهرت بود. می ترسیدی یه روز شاهد بشی که خواهرت داره آرایش می کنه و میره بغل یه پسر دیگه. پریسا و سپیده دیگه ته خنده بودن. "کثافت خجالت نمی کشی؟ ما با هم خواهریم. فکرشم آزارم می ده. یا مستی یا دیوونه شدی. بمیری نکبت یه دنیا از دستت خلاص شن" خیلی دوست داشتی بگی تک تک حاصریم بیایم تو اتاق آره. نه دیگه وقتشو ندارم. دوست دخترای عزیزم اصلا با هم دعوا نکنید. من هیچ کدومتون رو دوست نداشتم. همتون رو برای شهوتم می خواستم. شما هم همین طور. شما هم منو برای همین می خواستین. آیدین خواهرم تو رو دوست داره. از چشماش می خونم. می دونم کوچیکه و تو اصلا نمی خوایش. می دونم که تو هم اونقدر هوس باز نیستی که بخوای یه مدت باهاش حال کنی و بعد ولش کنی. یه جوری بهش بفهمون که نمی تونی باهاش دوست باشی. یه کاری کن خیلی ناراحت نشه. عقلش نمی رسه کار دست خودش میده. خودش نمی دونه من خبر دارم 15 سالش بود بکارتش رو به گا داده. دلم می سوزه آخه با اون پسر خالهء گوسالم. آیدین می دونی که من چقدر دوستت داشتم. تو خوب منو می فهمیدی. تنها کسی بودی که بزرگترین مشکلت رو تو زندگی به بقیه نشون نمی دادی و همه فکر می کردن مشکلاتت همون دغدغه های احمقانه ایه که می گی. خوب می دونی من چرا انقدر رابطه جنسی داشتم. یادته ... یه دفه تو کوه بهت گفتم. نوید جان ببخشید هی این اواخر می پیچوندمت. اگه تو بودی نمی ذاشتی کارم رو درست انجام بدم. تصمیممو عوض می کردی. آخه پسر تو چقدر تیزی. اگه یه بار تو این هفته منو می دیدی همه ماجرا رو می فهمیدی. وای ستاره بابت قراره فردا معذرت می خوام. می دونم خیلی به خودت رسیده بودی. اه دیگه خسته شدم از نوشتن. سیگار پشت سیگار و هی مداد تراشیدن. تو زندگی آرزوم این بود که یه شب آروم بخوابم. همش یا خوابای سکسی بود یا خواب اون سگه که پامو گرفته بود لای دندوناشو ول نمی کرد. کاش اون چیزایی که معلم های دینی در مورد شب اول مرگ می گن دروغ باشه. و گرنه من امشب هم نمی تونم راحت بخوابم. خوب شد دارم امروز می میرم وگرنه چقدر فردا کار داشتم. "

 | 
دیو ماستین: تغييرات بود که ما رو از هم دور کرد،يک درد آشنا رو احساس می کنم،شبیه همه اون سالهایی هس که ما همدیگه رو دوس داشتیم!یا حتی حداقل از همدیگه خوشمون می اومد، یک روش تنها واسه زندگی! توی دریای رنج و درد جون کندن بود

.

عشق متال

قیافه ت، که اصلا یادکم نمیادنمی خواد زیاد سخت بگیری اش،من تو رو از دست می دم،فقط اگه بری گم شی. من کار درستی نکردم، تو هم کار غلطی نکردی،هیچی هم باقی نمونده،فقط روزهای تلف شده، من بابت اونا پشیمونم، تو که رفتی.اما من عمرا تو رو بر نگردونم. دختره: می دونی چیه؟ دیگه گذشتهدیگه اون احساسی که قبلا بهت داشتم رو ندارم.ما قرار بود تا ابد با هم باشیم، اما خب دیگه گذشته. دیو ماستین: خدافظ، هزار بار خدافظ.این فکریه که هیچ وقت به کله م نمی زنه،چون که این آخرین خداحافظی منه،بذار این چن تا پاپاسی رو بندازم جلو پات،و لبهاتو واسه آخرین خدافظی ببوسم.عشق من! هزار بار خدافظ. به نظر می رسه که هیچ چیز خوبی مجانی نیس،و البته یه چیز خوب ارزش خیلی بیشتری نسبت به قیمتش داره.تو هم خوب بودی، ولی نه اون خوبی که باید.خودتو گول نزن، دیگه تموم شد.توی دریای رنج و درد جون کندن بود.قیافه ت، که اصلا یادکم نمیادنمی خواد زیاد سخت بگیری اش،من تو رو از دست می دم،فقط اگه بری گم شی. من کار درستی نکردم، تو هم کار غلطی نکردی،هیچی هم باقی نمونده،فقط روزهای تلف شده، من بابت اونا پشیمونم، تو که رفتی.اما من عمرا تو رو بر نگردونم. دختره: دیگه بهم زنگ نزن،دیگه مث قدیم راجع بهت فکر نمی کنم.دیگه به اون خوبی که بودی نیستی. دیو ماستین: خدافظ، هزار بار خدافظ.این فکریه که هیچ وقت به کله م نمی زنه،چون که این آخرین خداحافظی منه،بذار این چن تا پاپاسی رو بندازم جلو پات،و لبهاتو واسه آخرین خدافظی ببوسم.عشق من! هزار بار خدافظ. دختره: من همیشه تو رو دوس داشتم، ولی نه اون جوری.دیو ماستین: چه جوری؟دختره: من می خواستم با تو فقط دوست خالی باشم، همین. خب من یه نفر دیگه رو هم می دیدم.دیو ماستین: تو چیکار می کردی؟دختره: و من واقعا، واقعا اونو دوس داشتم، همون طوری که تو رو دوس داشتم. یادت میاد اون روزایی که بهت می گفتم واسه کار باید برم بیرون شهر؟ خب، من می رفتم پیش اون.دیو ماستین: یه چیزی رو می دونی؟ خیلی کثافتی!خدافظ، هزار بار خدافظ.دختره: تو همیشه یه جای مخصوص توی قلب من برای خودت داری، خودتم اینو می دونی. اما فعلا تا موقعی که با اونم نمی تونم با تو باشمف همین! اگه کارا با اون خوب پیش نرفت حتما اولین نفری که بهش زنگ می زنم تویی، مطمئن باش. تو واسه من خیلی مهمی، برام ارزش مندی. من هنوز هم دوس دارم باهات دوست باشم. من تو رو دوس دارم، انگار که برادرم هستی!!

 | 

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد
.
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد
.


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد
.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره."

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه

 | 
پاییز اومد فصل مورد علاقه من یعنی یه جیغ بنفش دیوونه

 

وای یادتونه هفت سالگی … رفتیم مدرسه همون موقع که آب دماغمونو زوری جمع میکردیم… هه … خیلی ها گریه کردیم چون از مامانیامون خونه هامونو اسباب بازیهامون جدامون کردنو یه مشت الف ب… مزخرف ریختن جلومون وای یادتونه چقدر کشیدن اون خط خطیا سخت بود بوی کتاب نو برامون غریب… (حالا چقد دوستش داریم ) پوشیدن فرم ...عجیب…

 

صبح زود از اون خوابهای ناز بچگی بیدار شدن... چه سخت…

 

حرف از نظم و انضباط شد … همه به صف اجلو نظام……انگاری حولمون دادن تو یه دنیای دیگه دنیایی که باید تکرار میکردیو مینوشتی …. درسا رو … هجی میکردی همه چیرو  حرفا حرکات … رج میزدی مشقا رو…. میخوندی درسارو مثل خر …

 

بعدم حرکاتت : اینو بگو …… اینطوری …. اینو بنویس … اینجوری …. این کارو بکن.. ببین من چه میکنم عین من……… و گذشت ……نشستیم تو مرکز اون ساعت...

 

با ثانیه شماراش تاب خوردیم... بچگی... نفهمیدیم خندیدیمو بازی کردیمو مشق نوشتیم .... ثانیه ها کوتاهن ...

 

بزرگتر شدیم نوجوون شدیمو با دقیقه هاش چرخیدیم حرف از وقتهامون بود که چطوری پر شه تا بحران نوجوونی بگذره …….. هنوزم دارن راجع به نوجوونا حرف میزننو دقیقه ها؟؟؟!!! تموم شد…… جوونای رعنایی شدیمو چرخیدیم با ساعت شمار... خواستیم کسی بشیم رفتیم دانشگاه… کسی شدیم؟؟؟!!! ساعت ها میگذشت..

 

خیلیهامون به دلیل فرهنگ غنی ایرونی … هه ( با کمی تاسف ) تازه فهمیدیم دختر و پسر یعنی چه ؟؟؟ بعدش هر روز کشف تازه ؟؟؟ پسر و دختر تو کوک هم. جالب بود آخه همه بالو پری در آوردیم آدم حسابی هم که شده بودیم داشتیم مشق مهندس دکتری میخوندیم بعضیها خوندن مثل بچگی 20 گرفتن بعضیهام مثل من هی...   میخوندن و نمیخواستن فقط تو درسو مشق باشن ....

 

زیر آبی شیطنتهایی کردن ، اما امون از اونایی که مار خوردنو افعی شدن...

 

شاگرد اولا دورو بر اون دو دسته نپلکیدن نوچ نوچ کردنو  شدن مرکز توجه مامانیاشونو باباییاشونو اساتیدو بقیه...

 

اون بقیه شدن بچه شیطونو بچه شر… هی وارد شدنو تو  کوک چه چیزا که نرفتن اون موقع دیگه روی عقربه کوچیکه نشستیم ولی گاهی وقتا میپریدیم رو ثانیه شمار

 

 وقت مهمونیا ... پارتیا ... مستیا... منگيا ... رقصیدنا ... گردشا ورزشا...

 

گاهی وقتام میپریدیم  رو اون درازه …آخه تنوع میخواستیم بهار میومد … تابستون…. وای ی ی پاییز… پاییزا حال میداد...

 

اند بچه باحال شدیم … وای دوست داشتیم رمانتیک بازیو …. بعد بازی بازیو….. بعدشم اصل بازیو … رفتیم سر اصل مطلب …. حشرمون زد بالا … وای ... هیجان فقط تو موضوعات سکسی بودو بس .... دودره باز شدیم

 

دودره شدیمو دودره کردیم … ولی یه عالم بیخیالی بود … هر کی خواست بگه ما دیگه آخرشیم … پسرای هم سنو سال ما حالی کردن چون دخترا هنوز مثل حالا خیلی پسشون بر نمیومدن …. این وسط برای خالی نبودن عریضه تریپ فلسفه ای چیزی میذاشتیم بعضیها تریپ سیاسی … یکی هنری … اما اکثرن اصل بچه باحالیو رها نمیکردیم.. نه ؟؟؟ یه روز بیتفاوتو پوچ … یه روز جدیو امیدوار… خندونو اخمو …. یه روز باکلاس … روز بعد : بابا هوی ( HEAVY ) باش ...

 

تا دانشگاهم شد خیابون. شصتیا اومدن انگار اینا اومدن تا همه چی عوض شه ... بروبچ متولدهای شصت با نشاندادن شصتشون به همه چیز بیلاخی دادندو ....

 

خلاصه به یه جایی رسید که دیگه حس فقط این بود که تریپ سکستو ببری بالا ... هر کی بیشتر بهتر ... کس چرخ زدنها ، کسخلشدنها، هر کی اصطلاحاتو بلدتر بود واردتره بچه خفنه مخ میزنه چه جور... بیست تا رو کس کرده تا حالا...وارد شديم همه ...

 

حالت 69 چیه ، كدوم كارو بكني بهتره : پشت يا جلو ؟؟؟ ارگاسم چیه ؟؟؟....

 

 

بگذریم دیگه دارم دری وری میگم. نیست اون موقع تا حالا اشعار نو میسرودم خوب ما هم لحنمون اینطوریه دیگه ، بلد نیستیم بنویسیم:

 

 

بس گمشده ام و در خود میپیچمو

 

 ریدنم میآید بر همه چیز ...

 

همه جا گرم و من بي حوصله

 

به تو ميانديشيدم كه تابستان را حال خوشي نداشتي

 

غمگين بودم از غمت و گويي حرفهايم حالت را بدتر ميكرد؟؟؟

 

مادر قحبه تابستان جان به لب نمیاوري؟؟؟

 

تا همانند جنده اي همه ميگايندش اين تابستان لعنتي را...  

 

و پاییز میرسد با طوفانو بارانو من شاد از شاديت...

 

کس شر مینویسم در تنهایی پاییزی خود

 

خش خش برگها و خنده های تو

 

که تنها مرهمیست بر این کسخل دیوانه بنفشت

 

 که تنها باران و مه دوست میداشت...

 

دیوانه ای که در تنهایی می پیچید از بس که

 

تنها نبود در زمستانها و برفها !!!

 

 و بهارها و سفره هفت سین ها ...

 

و تابستانهای گهی و شوق پاییز ...

 

پاییزی که تو آمدیو تمام شد

 

روحم گاييده شده بود يادت هست هنوز؟؟؟

 

سخت پیچیده بودم بازم کردیو  باز شدم ...

 

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد... ( هه !!!)

 

زمستان را با آغوش گرمت شروع كردم

 

واي که چه لذتي داشت مهربان آغوش تو

 

و رفتم با تو تا انتهاي خود كه ممنوع بود پیشترها  ...

 

رها كردم همه را و جذبت شدم همانند سريش نميكندم از تو ...

 

و بهار و تابستان را زندگي كردم با تو

 

و باز پاییز آمد با تو همراه...

 

وای ... پاییز ... پاییزو خش خش برگها

 

 و طوفانو بارانو خنده های تو ...

 

تو اي تنها مرهمو دلخوشي براي این بنفش  دیوانه ...

 

بنفش دیوانه ...  دیوانه ...

 

دیوونه ... دیوونه ... دیوونه

 | 
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

Digital Classic Template

template id : TBF_007 template name : Digital Classic

rove

payam.m

http://rove.blogfa.com

هنوز در سفرم

روزگار همچون گله ای وحشی بر این دونیا می تازد و کسانی را که به دست او خود را نسپارند به زیر می کشد و آنها را در زیر پای خود لحه می کند اما کسانی که با زمانه هم راه می شوند موجودیتشان را از دست می دهند به رنگ محیط در می آیند تا جایی که دیگر نمی شود آنها را از محیط اطرافشان تشخیص داد.محیطی که خود عامل تمامی این درد هاست. زمان من را بکجا می برد ؟ Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Bigest Blog Template Center Multimedia Design Group Medium Blog Medium Blog Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt